خرید بک لینک

زمستان 1360


جنگ بشدت ادامه داشت دشمن برای بشکست کشاندن ایران خیالات خام خودرابا بمباران چاههای نفت وپالایشگاهها آزمایش میکرد،پیامداین مساله کمبودعرضه نفت در سراسرکشور بود.


هوا بسیار سردتراز زمستانهای الان بود،برف که می بارید تمام شهر تعطیل می شد،اگر برف شب می بارید وتا صبح ادامه میافت،حرکت وجنب وجوش مردم شهر در صبح دیدنی بود.
مردم کم کم ازورودی خانه ها،پارو زنان شروع میکردندبه برف روبی.
برفها کنار زده میشدتا راهی به کوچه وسپس به خیابان باز شود.معمولا برف تا آخر زمستان می ماند و سرما ونیاز به تامین گرمای خانه ها ومحل کار با هیزم ونفت کاملا احساس میشد..........


آنروز برف نمی بارید ولی بارش چند روز پیش،سوز سرمای بی سابقه ای را به شهر آورده بود.پسرک ازخانه بیرون آمد با گالن کوچک،پنج لیتری دردست.

رفت سمت نفت فروشی محل.صف طولانی هفتاد،هشتاد نفری را دیدکه برای خرید نفت،گالنهای خالی نفت راپشت سرهم به صف گذاشته بودندو برای اینکه کسی نیاید وحق دیگری را ضایع نکند نفت فروش با تدبیر،راه کار ساده ولی کاملا منطقی را بکار بسته بود،تمام گالنهای داخل صف با یک طنابی که از جای دسته آنها رد شده بود،به هم وصل شده بودندو این روش راتقریبا، همه آنهایی که حق وحقوق دیگران را محترم می دانستند قبول کرده بودند و این روش بصورت یک قانون اجرا می شد.
ازنفت خبری نبود،قراربود تانکر نفتکش بیایدولی سرما اجازه نمی داد کسی درخانه راحت باشد.بنابراین انتظار آمدن نفت مشغله ای نانوشته بودکه مردم را دچارکرده بودو البته که امیدی که در انتظار آمدن تانکرنفتکش داشتند سرگرمی تلخ ولی خوبی بود.
پسرک به آخر صف رفت وگالنش را ازطناب رد داد.می گفتند برف سنگینی جاده را بسته و باعث کندی حرکت کامیون شده ولی خبر رسیده بودکه تانکرنفتکش در راه است........


پسرک ایستاده بود،یواش یواش،سرما،به تن او نفوذ می کرد.ازنوک انگشتان پا ودستهایش سرما را بیشتراحساس می کرد.دستهایش را به هم مالید تا گرم شود.به ذهنش آمد که تا چند دقیقه دیگرنفت می خرد و می رود......


حدود سه ساعت بود که در صف انتظار ایستاده بودولی خبری از آمدن نفت نبود.سرما به تنش فشار می آورد،کلافه شده بود،خواست گالنش را بردارد وبرود ولی رد دادن گالن از میان طناب و اضافه شدن گالنهای دیگران که بعد از او آورده بودند واز طناب رد داده بودند غیر ممکن بود و این باعث شد نتواندکاری انجام بدهد،سرما تمام بدنش را گفته بود،ولی نفت هنوز نرسیده بود....

داشت دیرش میشد،چیزی به زمان مدرسه رفتن نمانده بودواگر نمی رفت حتما مجازات میشدولی هنوز خبری از نفت نبود......


از بس سردش شده بودکه دیگر نمی فهمید چه باید بکند،انگارمخش هم مثل دست و پاهایش یخ زده بود،بدنش کرخ شده بود،اوفقط می توانست همهمه مردمی که کنارش بی خبرازحالش بودندرا بشنودولی تشخیص حرفهای مردم برایش امکان نداشت،اما از نفتکش خبری نبود......

آرام آرام بدون اینکه متوجه شودکنار گالنش نشست،چشمش تار شد،دیگرصدایی نمی شنید،فقط حرکت مردم وگاها ماشینها را احساس می کرد،دیگر نمی فهمید کجاست.

فکرش کار نمیکرد،همهمه مردم به خط سکوتی تبدیل شده بود،یواش یواش جنب و جوش مردم برایش نا مفهوم شد.خط ممتدی نه در جلوی چمشانش که در ذهنش کشیده شده بودکه آنهم داشت آرام آرام از ذهنش محو میشد.
هنوز نفت نیامده بود........

برچسب: یک داستان ساده به زبان انگلیسی,یک داستان ساده انگلیسی با ترجمه,یک داستان ساده و کوتاه,یک داستان ساده ی انگلیسی,یک داستان ساده,یک داستان ساده انگلیسی,یک داستان ساده به زبان عربی,یک داستان ساده از شاهنامه,یک داستان ساده و کوتاه انگلیسی,یک داستان کوتاه ساده انگلیسی, نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 3:15

صفحه بندی