جانا مددی فرما دل را بنگارم
که من واله چشم مست نگارم
حاجیان زحج آیندوازدیدارکعبه
من منتظرطلعت آن سرونگارم
کعبه که شدجعبه اسرارخداوند
مستوفی مستغنی حق شدنگارم
من را بحقیقت گذری نیست ازاین دل
گهگاه صفایی بدهندش ازلطف نگارم
درکوچه بن بست اگرمانداسیری
دل رابفرستم به غزل خوانی یارم
هی عارض آهوی رمان گردم وهردم
منظومه بسازم بچشم یارخمارم
آهسته وآرام ولیک ازته احساس
وردبخوانم شب وروز،بل بیابم بکنارم
گرغافل شوم ازوی در این خانه فانی
بی شک وبه اثبات بریده زگل وهمره خارم
برچسب:
نویسنده: نگار کوشکی