
چون نتوانم که ببینم صاحب عالی راهی زنم لاف عیادت صاحب قالی را وصف هستی جمله بغزل نتوان گفتفرش فرش گویم تابیابم ضامن شاهی را شه ما شاه جهان است صاحب آرامشیک شبی هم گذرانیم صاحب رایی را تو مرا امر بخفتن بکنی اما خودبا منت گویی نرود چشم خوابی را شعرمن عشق من است آید سوی توچون بافته گردد طرح یک قالی را شایدش با خواندن آن بر دل سنگبشنوم جمله که نه،یک کلمه آهی را آه آهو،آه آه شکل وشمایل مثل همکی توان مقیاس کرد،بینشان ماهی را توپنداری که درختی پرثمر وپرنقشمبیابی اثری از من،بینی پرکاهی را...
ادامه مطلب