
ساقی امشب را نشسته تا ببیند سور ما للعجب سوزی نهانی دارد این سنتور ما از شراب ارغوانی باید آید خصلت مستانگی در تلاش خالی افتاده،بیچاره این انگور ما شاید فلق بیرون کند از پرتو انوار خویش این شب ظلمانی پست را از دل پر خون ما آن گل بی خار که روییده به صحرای عدم آشنای تیزهوشیست که برده عقل از هوش ما بانگ خروس صبح...
ادامه مطلب
جانا مددی فرمادل را بنگارمکه من واله چشم مست نگارم حاجیان زحج آیندوازدیدارکعبهمن منتظرطلعت آن سرونگارم کعبه که شدجعبه اسرارخداوندمستوفی مستغنی حق شدنگارم من را بحقیقت گذری نیست ازاین دلگهگاه صفایی بدهندش ازلطف نگارم درکوچه بن بست اگرمانداسیریدل رابفرستم به غزل خوانی یارم هی عارض آهوی رمان گردم وهردممنظومه بسازم بچشم یارخمارم آهسته وآرام ولیک ازته احساسوردبخوانم شب وروز،بل بیابم بکنارم گرغافل شوم ازوی در این خانه فانیبی شک وبهاثبات بریده زگل وهمره خارم ...
ادامه مطلب